تبليغاتX
شهر فرنگه از همه رنگه
قابل توجه سیستم فیلترینگ تمامی مطالب این وبلاگ مطابق با قوانین جمهوری اسلامی میباشد

 

ترسم آنروز که از قله فرود آید مرد

 

سیصد وسیزده آدم نتوان پیدا کرد

 

سیصد و سیزده آدم به سلامت آیند

 

این جماعت همه با بقچه حمام آیند..!!!


برچسب‌ها: پست ثابت
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 10:30  توسط یه نفر بیکار 

 

در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲، زمانی آیت الله خامنه‌ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی

 از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می‌شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه

سر و صدایی شد که از‌‌ همان نزدیکی شنیده می‌شد.  صدا از طرف محافظ‌ها بود که چند تایشان دور

 کسی حلقه زده بودند و چیز‌هایی می‌گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می‌زد:

«آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم».

 رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟»

 پاسدار گفت: «نمی‌دانم حاج آقا! موندم چطور تا اینجا تونسته بیاد جلو. ٰ»

پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد،

سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می‌رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو

 همراهش، آن‌ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه

طول کشید تا برگشت و گفت:

«حاج آقا! یه بچه اس. می‌گه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره. بچه‌ها می‌گن با عجز

و التماس خودشو رسونده تا اینجا. گفته فقط می‌خوام قیافه آقای خامنه‌ای رو ببینم، حالا می‌گه می‌خوام

باهاش حرف هم بزنم». 

 رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

 لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را

به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده‌اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس

جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از

بغض و هیجان می‌لرزید، به لهجهٔ غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور

دست سرد و خشکه زدهٔ پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟»

 پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده.

سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه‌ای! بگو دیگر حرفت را»

ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟»

پسر که با شنیدن گویش مادری‌اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت:

«آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

 آقای خامنه‌ای دست مرحمت را‌‌ رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت: ‌

«افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟»

مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان!» رییس جمهور پرسید:

«از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت:

«بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم». آقای خامنه‌ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

مرحمت گفت: «آقا جان! من از اردبیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.»

رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت:

 «بگو پسرم. چه خواهشی؟»

-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!

-چرا پسرم؟

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت:

«آقا جان! حضرت قاسم (ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد،

من هم ۱۳ ساله ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می‌گوید ۱۳

ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله‌ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را

چرا می‌خوانند؟»

حالا دیگر شانه‌های مرحمت آشکارا می‌لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه

مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد

است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می‌رسید.

رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت:

«آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری

دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند

 تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه‌ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و

مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم

لازم الاجرا بود. می‌توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می‌رود و این بار از خود امام

خمینی حکم می‌آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا‌زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»،

متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد

ورفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی،

 توانست تا خود اردبیل برود، اما آنجا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و

 زاری کرد فایده‌ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک

جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت:

ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم۱۳ ساله‌ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.

 مرحمت گفت: «پس دست کی است؟»

 فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم»

همه این‌ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد.

 یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی‌توانست صحبت کند، دستش به کجا می‌رسید؟

مجبور بود بی‌خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از

شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و می‌ه‌مان سفرهٔ حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

از مرحمت بالازاده، وصیت نامه‌ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می‌خوانید.

 وصیت نامه‌ای که نشان می‌دهد روحش نمی‌توانست در کالبد ۱۳ ساله‌اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان

از اینجا وصیت نامه‌ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت

حضرت مهدی (عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام

بی‌کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین (ع) و لیلا،

 پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.

آری ‌ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده‌اید

و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.

درود برشما‌ای ملت ایران!‌ای مشعل داران امام حسین!

 تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی

 را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

و‌ای پدر و مادر عزیزم! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از

 خانواده شهدا برشمرده می‌شوید.

ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای

کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم.

حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است.

 و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه‌شان را نگذارید در زمین بماند.

و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا

حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی‌دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با

شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی‌هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی

 شنیده‌اید و کارهای بدی دیده‌اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله‌ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با

حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان (عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن

 را قرار دهی. تا در راه آن‌ها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.


کربلا کربلا یا فتح یا شهادت

جنگ جنگ تا پیروزی








برچسب‌ها: شهید مرحمت بالازاده, نوجوان 13 ساله, آقای خامنه ای, رئیس جمهور, وصیت نامه
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 11:54  توسط یه نفر بیکار  | 

 

خبرگزاری فارس:

 محمدرضا وحید زاده از شاعران جوان کشورمان به مناسبت شهادت شهید مصطفی احمدی روشن

 شعری سروده و به خون پاک شهدای علم و همة شاهدان راه حقیقت تقدیم کرده است.

خبرگزاری فارس: از آن گلی که شکستید هزار غنچه بروید

 
اگر که شوکت این باغ، به چشم تنگ تو خار است

به گوش خود بسپار این فقط شروع بهار است

به تیغ و دشنه تن ما نکرده پشت به میدان

و نیز جای سر ما، نه شانه‌ که سرِ دار است
 
از آن گلی که شکستید هزار غنچه بروید

مباش در پی شاهد، فزون ز حد شمار است
 
به شهریاری شهر شرف رسیده هرآنکس

که مرگ در نظرش جز میان معرکه عار است
 
هلا سیوف برهنه، شما و سینه چاکم

که بی‌قراری ایل از صدای پای سوار است
 
شکستن گل اگرچه نشانده غم به دل باغ

به جاده لاله نشاندن به پیشوازی یار است

 


برچسب‌ها: شهید احمدی روشن, شعر, خبرگزاری فارس
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 13:21  توسط یه نفر بیکار  | 

 

سلام بر حسين و اربعينش،

سلام بر زينب و اندوه جانکاهش

سلام بر اشکهاي غريبانه سيد الساجدينش

سلام بر اربعين و زائرانش!

سلام بر کاروانيان به سوگ نشسته

که به سوغات بر مزار کشتگان،

عشق بردند واندوه را به مويه نشستند.

يا ثار الله و ابن ثاره

به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت،

اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم،

چهل روز گذشت ….

از آن روز که خورشيد به جاي آسمان،

در بالاي نيزه مي‌درخشيد، ۴۰ روز گذشته است.

حالا ديگر کاروان اسرا به زخم زبان،

به تازيانه، به شلاق عادت کرده‌اند.

چوب خيزران ديگر بر لب‌هاي مبارک

حضرت سيد‌الشهدا (ع) فرود آيد يا نه، فرقي ندارد.

۴۰ روز است يتيمان حسين

در خرابه‌هاي شام، منزل گزيده‌اند.

جوانان بني‌هاشم جملگي به شهادت رسيده‌اند.

کوچه بني‌هاشم را حزني عظيم و غمي بزرگ فراگرفته

و جز ناله «ام‌البنين» ديگر صدايي شنيده نمي‌شود.

بني‌آدم ديگر اعضاي يک پيکر نيستند…

بني‌آدم پيکر بني‌هاشم را قطعه ‌قطعه کردند

و آدم(ع) از محمد(ص) شرمنده شد.

بني‌آدم به‌خاطر يک مشت گندم،

مردم را به جان حسين انداخت

و سم اسب‌ها تا مي‌توانستند

روي ابدان بريده بريده تاختند.

اللهم العن العصابة التي جاهدت الحسين

وشايعت وبايعت و تابعت علي قتله

اللهم العن جميعا

 


برچسب‌ها: اربعین, امام حسین, خرابه شام, کربلا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 8:22  توسط یه نفر بیکار  |